در ره عشق گمانم که آواره شدیم

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش×××مگر یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

بی تو میترسم!!


بی تو، من از این ستاره میترسم

      هرچند همه هستند ولی،

            بی تو من از این شب پر ستاره میترسم!



میگفت هوا ابریست،

       خوش باش ستاره نیست،

            اما،اما، بی تو من از این ابر قاتل ستاره میترسم!



امروز که تکرارش رو به همه میخندد،

      من کلافه از تکرار،

            از این روز و شب دوباره میترسم!



بی تو آنقدر تنهام،

      که از ترس جدایی ها،

            بی تو، از با تو بودن دوباره میترسم!..


محمدرضادهقان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 17:15  توسط فریاد  | 

درماندم!

 

رفته بودم که دگر باز نگردم اما،

دل غریبی میکرد!

درپس ثانیه های مبهم،

هوس چیز عجیبی میکرد!

رفته بودم اما،

همه جا ساکت بود!

در نبودم عشق دختر همسایه هم خوابش برد!

رفتم،

سوختم،

ماندم،

شعر الوعده وفا را خواندم!

درماندم!

محمدرضادهقان

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 11:49  توسط فریاد  | 

مرا که خیال کرده ای؟!!

 

مرا که خیال کرده ایی؟

ناخدای کدام کشتی؟

فرمانده ی کدام ارتش؟

یا نشسته بر کدام تخت روان؟

من پارو صفت اسیر هر جدال،که زیر تخت ، تو را حمل میکنم را چه خیال کرده ایی؟

همه ی حکم رانی من بر نخ سیگاری است که گاهی به این نیز شک میکنم!

مرا به که مانند دانسته ای که به هفت خانم می خوانی؟

مرا چه به کوه و تبر و شمشیر؟

منی که همه تن آهم و هیچ!

و این است همه ی جسارت من : خواستن تو هر چند بی امید!

محمدرضادهقان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 9:51  توسط فریاد  | 

زندگی باکره است!!!

 

خنده ام میگیرد،

وقتی می پرسی زندگی را چه کنیم؟

زندگی چیست مگر؟

زندگی باکره ی عشق میان من و تو،

زندگی بد کاره ی هر آنچه عاشق کشی است

زندگی باکره ی لحظه هایی است،

که همیشه در خیالشان زندگی خواسته ایم

زندگی لال همه حرفهایی است

که پس از مردنمان شنیده ایم

زندگی باکره ی تمام آرزوی ما،

زندگی بد کاره ی هر آنچه کرده ما جدا

زندگی خیانت است

در قبال آن همه امانتی که داشتیم

زندگی اسارت است

در قبال آن گل توهمی که کاشتیم

زندگی همیشه در همیشگی است

زندگی خیال خام زندگی است

زندگی باکره ی بد کاره است

زندگی باکره ی بد کاره است!

محمدرضادهقان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 12:3  توسط فریاد 

ای عشق!!!

 

دگر بار آمدی ای عشق

                            مرا این بار ، چرا از نو؟

دگر بار آمدی ای غم

                          من بی جان و رزم از نو؟

مکش فرهاد این دل را

                             من و تو، عاشقی از نو؟

بهار ریشه ام را تو تبر داری

                           من بی ریشه و پیکار و جنگ از نو؟

نه این بار از قفس رانم، رهایم کن

                            من و ترس جدایی،بی کسی از نو؟

تو دانی این سر و دل خشک و بی آب است

                           من و اشک و شبان را در قنوت از نو؟

 

محمدرضادهقان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 10:25  توسط فریاد 

دمی با من باش!!!

 

 

من اسیر آن دو چشمان زلالت شدم ای دوست،دمی با من باش

خسته و در به در راه درازت شدم ای دوست ، دمی با من باش

 

مرگ را در گذرم تا به تمنای وصالت برسم

چشم کور انتظارت شدم ای دوست ، دمی با من باش

 

کرده ای سفر تو دائم از همه دیار من

غرق در فکر و خیالت شدم ای دوست ، دمی با من باش

 

من که مطرب شدم از ناز کشیدنت به ساز

شهره در زمین و آسمانت شدم ای دوست، دمی با من باش

 

رنج بسیار کشیده ام به راهت، ولی کافی نیست

بی نفس به مانده راهت شدم ای دوست،دمی بامن باش!

 

محمدرضا دهقان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 1:32  توسط فریاد 

این روزها!!!

سلامی نو به همه ی دوستان عزیزی که مرا هرچند طاقت فرسا همدم بودند!

تبریک میگم نوروز رو به همه ی شما و آرزو می کنم که نو دل و دل شاد باشین همیشه،

به امید اینکه خدا راه همه ی مارو در رسیدن به خودش هموار کنه!

سپاس 

این روزها را میخندم!

این روزها را نو می شوم!

چرا که من در این برهه ی خاموش زمان،

قدحی ساخته ام بهر دلاوز ترین شعر جهان!

آری، دوستت دارم را میگویم!

من نیز، دوستت دارم را دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

نو می شوم این روزها را!

حوض چشمانم را آب می کشم

آشوب موهایم را نظم میدهم

تاریک سینه ام را چراغ خواهم افروخت

و سکوت زبانم را کل خواهم زد

این روزها را نو می شوم!

هرچه پرده آویخته ام، کنار خواهم زد

آسمانم را نو میکنم

ستاره ای دیگر بر می گزینم

این روزها را دوباره زنده می شوم

سر از خاک در می آورم چون بنفشه

دست به خاک میبرم چون باغبان

چشم به دست ها می دوزم برای عیدی

دست از چشم ها بر می دارم برای دوباره دیدن

چرک اندامم را آب میکشم

پاک می شوم این روزها را!

پاک حضورت را سجده خواهم کرد

و  سجده ی آفتاب گردان را خواهم ایستاد

زلال خیالت را نفس میکشم این روز ها

عطر نفس هایت را به خاطر خواهم سپرد

با دستانت خانه تکانی می کنم دل را

دل را در انتظار آمدنت خالی میکنم!

پاک پاک!

زلال زلال!

خالی!

این روزها را به امید آمدنت نو میشوم!

 

محمدرضادهقان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 13:26  توسط فریاد  | 

خنده های گریه کردنی!!

 

وقتی آمدی پشت به باران خندیدم، تا خیال نکند که به گریه ی او میخندم!

حال که میروی پشت به باران گریه میکنم ، تا خیال نکند که با او همدردم!

چرا که آسمان در سوگ ستاره هایش میگرید و من در سوگ آسمانم!

 

 

وقتی آمدی پشت به تو خندیدم، تا خیال نکنی به کوتاهی خنده ات تورا دوست دارم!

حال که میروی پشت به تو گریه میکنم، تا خیال نکنی که بلندای سکوتت را میشکنم!

چرا که تو مرا به کوتاهی خنده ات دوست میداشتی و من تورا به بلندای سکوتت!

 

 

وقتی آمدی پشت به عشق خندیدم، تا خیال نکند که در نبودش خوشحالم!

حال که میروی پشت به عشق گریه میکنم، تا خیال نکندکه در نبودش  گریه خواهم کرد!

چرا که عشق را دیگر از خنده ی معشوق و گریه ی عاشق تازگی نیست!

 

 

وقتی آمدی رو به آینه خندیدم، تا خیال کنم همیشه با من میمانی!

حال که میروی رو به آینه گریه میکنم، تا خیال کنم که هیچ وقت نخندیده بوده ام!

چرا که نه آینه مرا میشناسد و نه من آینه را ، ولی هر دو خنده هایمان ، گریه کردنیست!

محمدرضادهقان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 0:10  توسط فریاد 

امروز!!

 

امروز هوایم ، هوای توست !

امروز بنفشه را دیدم که سر از زمین بر آوردست

امروز بهار آواز رسیدن سر داده است

امروز خوشحالم!

 

خوش به حال من و تو که قرارمان بارانی شد

و خوش به حال عشق که در میان ما آسمانی شد

امروز سکوت نیست! هرچه هست خندست

و خوش به حال خنده که بر لبان تو بوسه می زند امروز

 

امروز با ما چه کرده که دیروز ما را از آن دریغ کرده بود؟

و خوش به حال امروز که بالی چون عشق دارد برای پرواز!

و خوش به حال فردایی که از امروز عاشقانه تر باشد!

 

امروز خیالی نیست جز ترس فردایی که تو نباشی

و امروز حدیثی نیست جز حدیث دوری فردایی که میروی

خوش به حال دوری که تورا همیشه با خود داشته است

 

امروز سد چشمانم آفتابی است و خشک

خوش به حال چشمانم که امروز رو به توست

 

خوش به حال من که امروز با منی!

خوش به حال من که امروز با منی!

 

محمدرضادهقان

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:24  توسط فریاد 

خدایا!!؟؟

 

سلام به همگی وببخشید به خاطر این تنبلیام، راستش حالم گرفتس و دل و دماغ کاری رو ندارم.

بازم ترم جدید شروع شد و باز روزای پر خاطره ی جدید، اول یه چیزایی رو از اون بالا سری طلب میکنیم بعدم یه شعر که امروز نوشتم!

ممنون از لطف همگی!

 

خدایا؟!

با نام تو آغاز کردم این زندگی را،

این کتاب و این کلاس و این همه بندگی را،

پس تورا به کمک می طلبم،

به آموزش

به یادگیری برای من

و تورا طلب میکنم

به آمرزش

و بخشیدن برای خودم!

*آمین*

 

از این تکرار نافرجام سکوت شبنمی بودن به روی برگ بی مهری که شاید از من او زندست

                                             بیزارم!

 

از این امید شاید بایدو، فردا و فرداها که آخر بی سر انجام است

                                            بیزارم!

 

من از این آسمان نیمه بازو نیمه ابری ، که گهگاهی به سوی من نگاهی و گه بر دیگری دارد ،

                                    خدا داند که بیزارم!

 

من از این چرخش ماه و زمین بر دور خورشیدی ، که خود برتر بداند ،

                                        سخت بیزارم!

 

خدایا؟!

طاقتم آمد حلالم کن!

 

خدایا؟!

من از این مرگ تدریجی کنار این عروسک های مست خیمه شب بازی، برای بودن با تو،

                                   خودت دانی که بیزارم!

 

ندارم چاره ای جز اینکه بگریزم!

خدایا خود حلالم کن!

 محمد رضا دهقان

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 22:49  توسط فریاد 

بخوان به نام عشق!

تقدیم به یه عاشق!

دوستان مهربونی که واسه پستای قبلی نظر گذاشتن میتونن جوابشون رو بخونن.

از همه دوستان گلم خواهش میکنم اگه متن رو نمیخونن نظر ندن چون اونوقت  منم مجبور میشم نظر الکی بدم، کیفیت خیلی بهتر از کمیته ، خواهش میکنم با هم دیگه روراست باشیم، ۱ نفر واقعا مطلبتو بخونه بهتر از اینه که ۱۰۰ نفر فقط نظر بدن، ارادتمند همه هم هستیم، ایشالا گستاخیه مارو میبخشید!

بخوان!

بخوان به نام عشق و ببین چه خوش صدا می آید

بخوان به نام من، گویی از ته چاه می آید

 

بغضت را بشکن!

گریه کن برای عشق و ببین چه خنده ها می آید

گریه کن برای من، گویی بی نوایی ز شب سیاه می آید

 

غرورت را بشکن!

بخواه از عشق و ببین چه داده ها می آید

بخواه از من، گویی دسته دسته آه می آید

 

ترست را کنار بگزار!

بمیر برای عشق و ببین بوی خدا می آید

بمیر برای من ، گویی شعله ز هر کجا می آید!

 

محمدرضا دهقان

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 23:37  توسط فریاد 

جادو!

 دوستان گلم ؟!! هر کس علاوه بر نظرش راجع به شعر ، یه جمله هم راجع به عشق  بگه! ممنون 

جادو!

وهم است یا حقیقت ؟

در گمانم پرورانده ام که ، حقیقت دارد

زیرا که اگر نداشت ،

چنین جادوی عشق تو نمیشدم!

و اگر جادو نبود

تو نبودی

و

چشمانت ،

و اگر نبود، تاریخ دوباره ما را نمیساخت ،

ای لیلی من

احساست میکنم،

تو هستی،

پس جادو هست

 

                                                                 محمد رضا دهقان

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 23:42  توسط فریاد 

هر شب من!!

 عزیزان بیاین یه نظر خواهی کنیم؟!! علاوه بر نطرتون راجع به شعر بگین دوست داشتین الان در چه حالت و موقعیتی بودین؟ یا بهتر بگم همیشه تو رویاتون خودتونو چطور تصور میکنین؟

دوستان مهربونی که واسه پستای قبلی نظر گذاشتن میتونن جوابشون رو بخونن.

از همه دوستان گلم خواهش میکنم اگه متن رو نمیخونن نظر ندن چون اونوقت  منم مجبور میشم نظر الکی بدم، کیفیت خیلی بهتر از کمیته ، خواهش میکنم با هم دیگه روراست باشیم، ۱ نفر واقعا مطلبتو بخونه بهتر از اینه که ۱۰۰ نفر فقط نظر بدن، ارادتمند همه هم هستیم، ایشالا گستاخیه مارو میبخشید!

هر شب من

شب شعری است

در وصف دو چشمان غزالت

هر نفس

عطر تو پیچد

عطر آن گل به مشامم

هر کجا که پا گزارم

هر طرف که دیده بیند

سایه ی تو در کنارم

من مست پای در بند

ازخودم بپرسم:

ای مرد!

تا به کی اسیر

و

رو زرد

تا به کی

خزان

و

دل سرد

تو بگو دارو ندارم

جز تو من

مگر

که دارم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 23:54  توسط فریاد  | 

با یاد تو!!!!

راستش عکس مورد نظرم رو پیدا نکردم، به خانومای خوشگل بر نخوره دوستان مهربونی که واسه پست قبلی نظر گذاشتن میتونن جوابشون رو بخونن.

از همه دوستان گلم خواهش میکنم اگه متن رو نمیخونن نظر ندن چون اونوقت  منم مجبور میشم نظر الکی بدم، کیفیت خیلی بهتر از کمیته ، خواهش میکنم با هم دیگه روراست باشیم، ۱ نفر واقعا مطلبتو بخونه بهتر از اینه که ۱۰۰ نفر فقط نظر بدن، ارادتمند همه هم هستیم، ایشالا گستاخیه مارو میبخشید!

 

موهایت!...

چه زیباست در پشت حجاب

و چه زیباست هجوم تارهای روشنت که از شوق

میتابند

چشمانت!...

سکوت اقیانوسی است در عجب سایه ای بزرگ

سایه ای چون دیدن چشمانت

چون دیدن دنیا !

لبانت!...

صدای آوازه سازیست سراسر خاطره انگیز

دروازه ایست

برای خروج زندگی

و

برای اهدای وجودت

حرارت و گرمای تنت مرا ذوب میکند

همان گونه که طلای زشت را ذوب میکنند

تا زینتی گردد

دستانت!...

شریانی است حیاتی به قلب من،

عاشقانی به هم رسیده ی ابدی برای عشق ورزیدن

آغوشت!...

سایه بانی است ،

به وسعت خورشید

پرورشگاه عشق!

زندان آزادی!

 

                                                    محمد رضا دهقان  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:15  توسط فریاد  | 

تورا من دوست میدارم!!

تو را من دوست می دارم

تو را من همچو باران در کنار ساحل خشک بیابان دوست میدارم

تو را من بی امید، با افسرده عشق بی محابا دوست میدارم

 

تو هم آیا؟

تو هم آیا مرا در خاطرت داری؟

به نام رهرو عشقت، مرا نامی میان رهروان بی شمارت می گزاری؟

 

چه زیبا     آه!

چه زیبا می نوازی تک ستار قلب من را آه!

چه بس خوش بانگ می آید

دل بد زنگ بی آهنگ این رهرو

 

چه بس خوش طعم می نوشی

شراب خون خوش رنگ دلم را تو

 

ولی ،آری

تو را من دوست می دارم!

بسان آن دمی کز عشق تو من سجده میکردم، تو را دوست می دارم

 

خدایا!؟

پادشاها!؟

 

تو را من در کدامین لحظه ی شیرین به دل کردم؟

یا که در قعر کدامین چاه چهره ی خوش رنگ نورانیت را دیدم؟

 

خدایا!؟

پادشاها!؟

 

بس دلم خسته است

ز هر ره میروم سوی دلت

اما،

همه ره باز و در بسته است

 

به قول مرد خوش نامی:

سلامم را تو پاسخ گوی

تو ای خوش بانگ خوش سودا

تو یک بار از ترحم هم شده یک بار

سلامم را تو پاسخ گوی

 

که من بی تو همه هیچم

همه مایوس و بی رنگم

همه ساز بد آهنگم

 

ولی با این همه بازم

تورا من دوست میدارم.

 

محمد رضا دهقان

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 20:1  توسط فریاد  | 

ساحل زندگی اما!؟

ساحل از دید برفت

                              پشت قایق هیچ نیست

                                                            هر کجا می نگرم تاریکی است!

 

 سبز نیست

                              آبی نیست

                                                          رنگ تکراری نیست!

 

 آسمانم دریاست

                             پر مرغم آبی است

                                                         در پس این همه آب ،

                              

                                 

                             نه دگر ماهی نیست!

 

 قاصدک خیس شده !

                                   خبرش اوفتاده!!

                                                               در پس تاریکی، شب به غم دل داده

 

 از دو چشمان صبا ،

                                 هم آب غم اوفتاده!

 

 این کدام !؟

                                  آن کدام!؟

                                                        این همه کی به ترازوی دغل اوفتاده؟!

 

 شب به شب تسلیم و

                               روز هم تاریک است

 

 چشم من رو به تو و

                               راه من پر پیچ است

با همه بی کسی هم

                               باز دل تنها نیست

 

 به گمانم                     

                                شاید  

                                                        آب در دریا نیست!

محمد رضا دهقان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 22:22  توسط فریاد  | 

عاشقانه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 15:33  توسط فریاد  | 

با یاد و افکار شریعتی

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد


نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد

ساخت


ولی بسیار مشتاقم


که از خاک گلویم سوتکی سازد،


گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش


و او یکریز و پی در پی


دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد


و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،


بدین سان بشکند در من،


سکوت مرگبارم را.........


«دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:55  توسط فریاد  |